درددل‌های من با مادرم

دقایقی در زندگی هستندکه دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی اورا از رؤیاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی

 
روز مـــــادر بدون تو، چقدر برای من بی‌معنا و سرده!
- ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی.

مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک.

مادر، اگر نمی‌توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی‌کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر.


مادر، می خواهم با اشک هایم گلی بپرورم به رنگ خون دل و به قامت هزاران دریغ و آه و روز مادر، بر مزارت گذارم.

مادر، در این روز، آهم را بنگر و دریغم را شاهد باش، هنوز باور ندارم که تو رفته ای. 

چقدر دلم برای چنین لحظـــــه ای تنگ شده !

 


 
 
ایام فـــاطمیه و دل بی‌تاب من
- ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

بعد از این خورشید می‌ماند غریب، می‌تراود از لبش ام یجیب ...

شهادت حضرت زهرای اطهر (س)  تسلیت باد

امان از جدایی! امان از بغض های شبانه بقیع! امان از خانه‌ای که خاموش است! امان از داغی که در دل زینب علیهاالسلام است! چگونه سر به شانه تنهایی نگذارد کسی که از هستی خویش جدا شده است؟!

ایام فاطمیه جزو روزهای سنگین، تلخ و غم‌انگیز زندگیه همه‌ی بچه شیعه‌هاست وپنج ساله که من با چشیدن طعم بی‌مادری تاب و تحملم در این روزها خیلی خیلی کم میشه!

یاد روزهای با هم بودنمون می‌افتم! روزهایی که با افتخار در کنار مادرم می‌نشستم و از وجود پاکش لذت می‌بردم!

روزهایی که همیشه در دلم از خدای بزرگ می‌خواستم که این گوهر گرانبها رو ازم نگیره! یادمه اگر در مراسم تدفین و ختم اقوام که در جایگاه مادر بودن شرکت می‌کردیم از بدو ورودم، دعام این بود که هیچ وقت روزهای بی‌مادری رو تجربه نکنم! ولی نمی دونم چرا دست تقدیر با من همراهی نکرد و درست چیزی که می ترسیدم ...

 

مادر مهربون و عزیزم، سپـــاس که هنوز به فکر مــن هستی و میدونی تحمل این روزها برای من خیلی سختــه، سپــاس که با دعای خیــرت، دو سالـــه در این ایام و روز شهادت حضرت زهرا(س) توفیق حضور در حرم امن امـــام رضا(ع) رو دارم.

دوستان خوب و مهربونم به امید خدا، اگر قابل باشم به یاد همه تون هستم

 مـــــادر آدم عشـــــق اول و آخرشه (محمود کریمی)


 
 
نوروز1391 پنجمین عیــــد، بدون حضور عزیزترینم
- ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

سلام مامان مهربون و عزیزم

امسال پنجمین سالی هست که در ایام نوروز خلاء نبودنت بدجور اذیتم می‌کنه، توی این چند سال لحظه‌ی سال تحویل و بعدش، یـــه غم بزرگ توی دلم رخنـــه میکنه، ولی بخاطر اطرافیانم باید سعی کنم در ظاهر نشون ندم وشاد و خوشحال باشم!

همیشه اولین جایی که بعد از سال تحویل میومدیم پیش شمــا بود! ولی حالا چهار ساله اولین جایی که میرم  بهشت زهراست، خدایـــــا این چه دیدنیــــه! دلم برای چهره ی زیبا و مهربونت، دلم برای عطر تنت، دلم برای روزهایی که با هم کارهای خونه رو می کردیم، باهم می رفتیم عید دیدنی تنگ شده! دلم برای مادر مهربونم تنگ شده!

 

**مادرعزیزم دعا کن سال جدید برای من و خانواده‌ام سال خوب و پرخیر و برکتی باشه **


 
 
... 28 صفر ...
- ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

سیاه پوش بیست و هشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه مى گریم

سلام، غریب تر از هر غریب!
سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!

 مامان مهربونم، یادش بخیر همیشه از یک هفته قبل، دنبال مهیا کردن وسایل و مواد نذری روز 28 صفر بودی، میگفتی امام حسن(ع) خیلی غریبه ...  عدس پلوی نذریت که برای امام حسن (ع) درست میکردی چه عطر و بویی داشت! اکثر وقتها به خودمون فقط ته‌دیگش میرسید ... چقدر وقتی این مناسبتها پیش میاد دلم بیشتر هواتو میکنه و خلا نبودنت بیشتر به چشم میاد، یاد روزهای باهم بودمون میفتم، یاد مهربونی‌هات، یاد اینکه چقدر عاشقه ائمه بودی، برام دعا کن مهربون، دعا کن بتونم ذره ای مثل تو باشم ...


 
 
دلــــــــم هواتو کرده ...
- ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

سلام مامان مهربونمقلب

الان ساعت 13 و 45 دقیقه است. من و دختری توی خونه تنهاییم. تلویزیون داشت یه خانواده رو نشون می داد که مادربزرگ داشت به نوه‌اش قرآن خوندن یاد می‌داد، ناخودآگاه یاد شما افتادمافسوس یادته چقدر برای علی وقت میذاشتی ...

گریهگریهگریهگریهگریه

دلم برای زهرا نازنازی میسوزه که از نعمت با شما بودن و مادربزرگ داشتن محرومه، مادربزرگی که از مادر مهربون تر بود.

مامانی، هر مادربزرگ و نوه‌ای رو که در کنار هم می‌بینم دلم آتیش میگیره ... هیچ کس نمی‌تونه درک کنه من چی میگم و چی میـــخوام، به خدا اصلا برای کمک وخیلی کارهای دیگه که بعضی‌ها از مادرهاشون توقع دارن نمی‌خوامت، من فقط خوده خودت رو می‌خوامت، محبتهای بی‌دریغت رو، عشق بی مثالی که به بچه‌هات داشتی و تا حالا هیچ مادری رو مثل تو ندیدم ...

و من چقدر غافل بودم نگران و همیشه فکر میکردم تا آخر عمر در کنار هم هستیمگریه

 تـــا الان 4سال و 5 ماه و 1 هفته و2 روز بی تــــو


 
 
اربعین حسینی
- ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 

 یکی از نشانه های مومن، زیارت امام حسین(ع) در روز اربعین است. از حضرت امام حسن عسگری(ع) روایت شده است که «علامتهای مؤمن پنج چیز است، پنجاه و یک رکعت نماز فریضه و نافله در شبانه روز، زیارت اربعین، انگشتر به دست راست کردن، پیشانی برخاک نهادن درسجده و بسم الله را بلندگفتن» بنابراین یکی از وظایف شیعیان را اهتمام به زیارت اربعین برشمرده اند.

روی تصویر بالا کلیک کنید


 
 
پنجشنبه ها ...
- ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
 


سلام مادر عزیزتر از جانم
سلام مامان گلم
امروز پنجشنبه است ویادت در سینه ام غوغا میکند

دلم برایت، برای تمام لحظه های بودنت و داشتنت تنگ شده است

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم


 
 
چقدر سخته دیدن بعضی ها در کنار مادرشون و نبودن مادر مهربون من در کنارم
- ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
دیدار یکطرفه ...
- ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
 

رفتی و نگفتی بی تـــو، دل غنچه ها می‌گیره ؟!

تو خزون بی کسی ها، می‌مونه دل و می‌میره؟!

رفتی و خـزون برامون، همیشه یه فصل سرده

لحظه های بی تـو بودن، پره از سکوت ودرده

دوست داشتید روی عکس روبرو کلیک کنید

 

سلام مهربونم

دو سه روز بود که خیلی دلم هواتو کرده بود، خوب میدونی که هیچ وقت اومدن به آخرین مکان در کنار هم بودنمون (بهشت زهرا)، آرومم نمی کنه، چون اصلا دوست ندارم و نمیتونم این موضوع رو باور کنم، همیشه توی راه برگشت دلم پر از غصه و درد میشه، پر از حسرت و آه، همش میگم دلم میخواد روزهای جمعه برم خونه‌ی مادرم، چرا باید بیام اینجا، این دیدارهای یکطرفه که فقط شما میتونی منو ببینی رو دوست ندارم، دلم میخواد منم بتونم ببینمت، دلم آغوش گرمت رو می خواد!

پ ن: خوشحالم که این خونه‌ی مجازی رو با هم داریم. اینجا خیلی آرومم میکنه. یادش بخیر همیشه هر کاری که انجام می دادم کلی تشویقم می کردی و کلی ازم تعریف میکردی و برای ادامه دادن بهم انگیزه می دادی...  


 
 
من و پسرم با یاد مــ♥ـادرم + ختم سوره واقعه
- ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
 

دیروز بعد از مدت ها اومدم کنار پسری تا در انجام تکالیفش کمکی بهش کنم. آخه از امروز امتحانات پایان ترمش شروع شده، دیروز کلی نوشتنی داشت و من داوطلبانه بهش پیشنهاد دادم تا در نوشتن فعالیت های اجتماعی کمکش کنم حدودا 30 صفحه ای بود که شاید من 10 صفحه نوشتم. داستان از اینجا شروع شد که تا شروع به نوشتن کردم، مطلب در مورد نقش مادربزرگ و پدربزرگ در خانواده بود و خاطرات با هم بودنمون مثل یه فیلم از جلوی چشمام عبور می کرد.

روز اول مهر 7سالگی پسری

مهربونم؛ چقدر در کنارت آرامش داشتم و چقدر همیشه با لبخندهای زیبا و پرمهرت به من امید میدادی، حیف که قــَدرت رو ندونستم، حیف که خیلی زود از کنارم پر کشیدی، حیف که روزهای قشنگ با هم بودنمون خیلی زود سپری شد و من غافل از گذر زمان اصلا به چنین روزهایی فکر نمی کردم ...

مادر مهربونم؛ برای موفقیت پسرم که از کودکی همیشه در کنار شما بود و رابطه‌ی شما باهاش از من هم نزدیکتر بود، دعا کن، این روزها خیلی استرس داره، شاید به دلیل شرایط سنی و تغییر مقطع تحصیلی باشه، از خدای مهربون براش سلامتی و سربلندی بخواه .

عکس نوشت:  از توی آلبوم از روی این تصویر عکس گرفتم برای همین کیفیت نداره، ولی کلی خاطره ی شیرین درش نهفته است. عاشقه اون لبخند زیباتم مهربون من.

تصمیم نوشت: مامان جون، تصمیم‌هایی  در مورد خودم گرفتم، می خوام برای زندگیم برنامه ریزی بهتری داشته باشم، برای رسیدن به آرامش و خوبی‌ها، باید فاصله‌ای که بواسطه‌ی برخی از کارها و بی دقتی‌هام بین من و پروردگارم افتاده رو از بین ببرم، برام دعا کن .

پی نوشت: دوستان عزیزم برای سلامتی یه مامان مهربون (مادربزرگ باران جون) دعا کنید.

فرصت رو از دست ندید اگر حاجت دارید حتما ادامه مطلب رو بخونید


 
 
یلــــدا ...
- ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

مادر مهربون و قشنگم

براستی یلدا بی دستان مهربان تو ... بی آغوش همیشه باز تو ... بی لب های همیشه خندان تو ...  بی صدای مهربان تو ... بی چشم های پر از عشق تو ... از همه مهم تر بی حضور سبز تو چه معنایی می تواند داشته باشد.


براستی یلدا چه معنایی می تواند داشته باشد وقتی هر شب ما بی حضورت بلندترین شب سال است وقتی تمام روزهایمان به تاریکی شب های سرد و بلند زمستان است،براستی یلدا بی تو مثل همه چیزهای دیگر زندگی چه بی معناست.

به راستی زندگی بی حضور تو هر شب یلداست و یلدا بی تو چه بی معناست

ممنون از دوست خوب و مهربونم (دخملی) روح پدر عزیزتون شاد


 
 
یه خواب خوب ...
- ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
 

 عزیزترین آدمهای دنیا مثل قطعه های پازل میمونن

اگرنباشن نه جاشون پرمیشه،  نه چیزی میتونه جاشونو بگیره

دیروز بعدازظهر به شدت دلتنگ شده بودم، دخترکم رو بردم توی اتاق تا بخوابونمش، کنارش دراز کشیدم، توی دلم با مادرم شروع به صحبت کردم:

مامان جون خیلی دلم برات تنگ شده ، میشه همین الان بیای بخوابم ...

دو ساعت بعد با صدای پسرم از خواب بیدار شدم...  حالم عالی بود، چه خواب شیرینی بود، کل دو ساعت رو با مامان بودم ...

خدایا ازت متشکرم

 
 
محرم و جای خالی مادر و دل من ...
- ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
 

  

سلام بر حسین (ع)
هُرم سوزان کویر، بر خستگی کاروانیان نیشتر می زند و بدنهای خسته آنها را می آزارد. خورشید غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگنای افق جای می دهد. کاروان بر سینه تفتیده بیابان توقف می کند. صدایی می پرسد: این جا کجاست؟ پاسخ می آید: این جا کربلاست! آری، حسین (ع) به کربلا می رسد و دل کویر را در تب و تاب می اندازد. آسمان نیز، چهره درهم کشیده است. زمین بغض خود را فرو می خورد. فرات بی صدا اشک میریزد و خارها خود را به دست نسیم گرم سرنوشت داده اند.

مادر عزیز و مهربونم

 دلم برای زیارت عاشورا خوندن های از صمیم قلبت تنگ شده

 وقتی به این فراز زیارت عاشورا میرسیدی:

اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
خدایا قرار ده زندگیم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد

 چقدر خالصانه از خدا می خواستی زندگی و مرگت به بهترین نحو ممکن باشه

و چه زیبا به آرزوت رسیدی

فقط

به من بگو 

چطور جای خالیت رو در حسینیه بیت الزهرا (س) ببینم؟


 
 
عید غدیر + عقـــد یکی دیگه از نوه هات بی تو
- ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی