درددل‌های من با مادرم

دقایقی در زندگی هستندکه دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی اورا از رؤیاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی

 
عید قربان
- ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
 

دوباره یه عید دیگه همراه با جای خالی مادر مهربونم

امروز صبح یاد عید قربان‌هایی افتادم که بچه بودم، دخترکی 7- 8 ساله ، از شب قبل پر از شوق و ذوق بودم که فردا عیده، عید یعنی لباس نو پوشیدن،  شیرینی خوردن، شاد بودن،  صبح روز عید مراسم خاص خودش رو داشت، خانواده ی عموها و عمه همگی منزل ما دعوت بودن ، مامان از صبح شروع به کار میکرد بدون ابراز خستگی و ناراحتی، با خنده ای که همیشه روی لبهاش بود و همین دلیلی بود برای راحت بودن مهمون ها ،

روزمون با قربونی کردن گوسفند شروع می شد، من و بچه های هم سن و سالم همش بازی میکردیم و شاد بودیم ، مامان یکسره توی آشپزخونه بود، همیشه همه از غذاهای خوشمزه ای که درست میکرد تعریف می کردن ،

بعدها که بزرگ شدیم و ازدواج کردیم، عیدها و جمعه‌ها مامان زنگ میزد و همه رو دور هم جمع میکرد، خواهر و برادرها و خانواده هاشون، 

 خیلی وقته دیگه خبری از اون جمع‌های پر از صمیمت و شادی نیست، دیگه روزهای عید ذوق و شوق به اون معنا برام وجود نداره، چون محور اصلی خانواده نیست، مهربون ترین، فداکارترین و عزیزترین فرد خانواده دیگه نیست، حس میکنم تکه ای از وجودم رو گم کردم،

خدایا، با این که دیشب تصمیم داشتم امروز روز خوبی داشته باشم ، ولی دلم به شدت گرفته و تنگه ، خاطرات گذشته مثل فیلم از جلوی چشمام عبور میکنه ... 


 
 
تلخ ترین و سیاه ترین روز زندگی من - 16 مرداد 1386
- ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی