- ساعت ۱:٠٠ ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
مادر مهربون و قشنگم
براستی یلدا بی دستان مهربان تو ... بی آغوش همیشه باز تو ... بی لب های همیشه خندان تو ... بی صدای مهربان تو ... بی چشم های پر از عشق تو ... از همه مهم تر بی حضور سبز تو چه معنایی می تواند داشته باشد.

براستی یلدا چه معنایی می تواند داشته باشد وقتی هر شب ما بی حضورت بلندترین شب سال است وقتی تمام روزهایمان به تاریکی شب های سرد و بلند زمستان است،براستی یلدا بی تو مثل همه چیزهای دیگر زندگی چه بی معناست.
به راستی زندگی بی حضور تو هر شب یلداست و یلدا بی تو چه بی معناست
ممنون از دوست خوب و مهربونم (دخملی) روح پدر عزیزتون شاد
- ساعت ۱:٥٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
دلم بهانه ات را می گیرد
چقدر امروز حس می کنم نبودنت را!!!

صدایت در گوشم می پیچد و من بی اختیار می گویم:
جانم ؟؟ مرا صدا کردی؟!!!
- ساعت ۱:٢۸ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
بزرگترین لذت زندگی وقتیه که خودت رو میزنی به خواب
مادرت میاد یواشکی پیشـونیت رو میبوسه و قربون صدقه ات میره

کاشکی الان اون لحظه بود ...
- ساعت ٤:٠٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

4 سال و 4 ماه و 4 روزه بی تو نفس میکشم و زنده ام!
4 سال و 4 ماه و 4 روزه روی ماهت رو ندیــدم!
4 سال و 4 ماه و 4 روزه باهات صحبت نکردم!
4 سال و 4 ماه و 4 روزه هر روز و هر لحظه به یادتم!
4 سال و 4 ماه و 4 روزه هر روز حسرت و آه!

بی قرار تــوام و در دل تنگم گلـــه هاست
آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثـــل عکس رخ مهتـاب که افتـــاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فــرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
- ساعت ٥:۱٥ ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
عزیزترین آدمهای دنیا مثل قطعه های پازل میمونن
اگرنباشن نه جاشون پرمیشه، نه چیزی میتونه جاشونو بگیره

دیروز بعدازظهر به شدت دلتنگ شده بودم، دخترکم رو بردم توی اتاق تا بخوابونمش، کنارش دراز کشیدم، توی دلم با مادرم شروع به صحبت کردم:
مامان جون خیلی دلم برات تنگ شده ، میشه همین الان بیای بخوابم ...
دو ساعت بعد با صدای پسرم از خواب بیدار شدم... حالم عالی بود، چه خواب شیرینی بود، کل دو ساعت رو با مامان بودم ...
خدایا ازت متشکرم
- ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠

سلام بر حسین (ع)
هُرم سوزان کویر، بر خستگی کاروانیان نیشتر می زند و بدنهای خسته آنها را می آزارد. خورشید غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگنای افق جای می دهد. کاروان بر سینه تفتیده بیابان توقف می کند. صدایی می پرسد: این جا کجاست؟ پاسخ می آید: این جا کربلاست! آری، حسین (ع) به کربلا می رسد و دل کویر را در تب و تاب می اندازد. آسمان نیز، چهره درهم کشیده است. زمین بغض خود را فرو می خورد. فرات بی صدا اشک میریزد و خارها خود را به دست نسیم گرم سرنوشت داده اند.

مادر عزیز و مهربونم
دلم برای زیارت عاشورا خوندن های از صمیم قلبت تنگ شده
وقتی به این فراز زیارت عاشورا میرسیدی:
اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
خدایا قرار ده زندگیم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد
چقدر خالصانه از خدا می خواستی زندگی و مرگت به بهترین نحو ممکن باشه
و چه زیبا به آرزوت رسیدی
فقط
به من بگو
چطور جای خالیت رو در حسینیه بیت الزهرا (س) ببینم؟


- ساعت ۱٢:٥٤ ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
- ساعت ٢:٤۸ ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
عصاره همه مهربانی ها را گرفتند
و
از آن مادر ساختند

خدایا خط و نشان دوزخت را برایم نکش
جهنم تر از نبود مادر جایی را سراغ ندارم
- ساعت ۱۱:۳٩ ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه وجودت را آتــــش مـــــــــــیزند ...
