درددل‌های من با مادرم

دقایقی در زندگی هستندکه دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی اورا از رؤیاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی

 
لحظه شماری
- ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
 

از تو چه پنهان مادرم

گاهی چنان دلتنگت میشوم که برای رسیدن شب لحظه شماری می کنم

تا در رویا، پیدایت کنم

تا دستان گرمت 

نگاه مهربانت 

وعطر تنت آرامم کند


 
 
... 28 صفر ...
- ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

سیاه پوش بیست و هشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه مى گریم

سلام، غریب تر از هر غریب!
سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!

 مامان مهربونم، یادش بخیر همیشه از یک هفته قبل، دنبال مهیا کردن وسایل و مواد نذری روز 28 صفر بودی، میگفتی امام حسن(ع) خیلی غریبه ...  عدس پلوی نذریت که برای امام حسن (ع) درست میکردی چه عطر و بویی داشت! اکثر وقتها به خودمون فقط ته‌دیگش میرسید ... چقدر وقتی این مناسبتها پیش میاد دلم بیشتر هواتو میکنه و خلا نبودنت بیشتر به چشم میاد، یاد روزهای باهم بودمون میفتم، یاد مهربونی‌هات، یاد اینکه چقدر عاشقه ائمه بودی، برام دعا کن مهربون، دعا کن بتونم ذره ای مثل تو باشم ...