درددل‌های من با مادرم

دلتنگی؛ حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را میکند

 
حال من خوب است، اما تو باور نکن
دختری در فراق مادر - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
 

سلام
 حال من خوب است
 ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
 که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند
 با این همه اگه عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته بنویسم:
دیشب در خوابم سال پر بارانی بود
خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد

اما دریغ که رفتن راز غریب زندگیست
رفتی پیش از اینکه باران ببارد
میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است
بی پرده بگویمت:
میخواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند
بی قرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟
هذیان میگویم!نمیدانم
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد، و بی کنایه ابهام
پس از نو مینویسم:
سلام
حال من خوب است
اما تو باور نکن


 
 
شبهای قـــ در
دختری در فراق مادر - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳
 

خدایا در این شبهای قدر، من که دستم به آسمانت نمیرسد، اما تو که دستت به زمین میرسد، "عزت" عزیزانم را تا عرش کبریایی خود "بلند کن"و به همگی در زندگی "عافیت" عطا نما.

نمی دونم چرا چند سالیه شب های قدر ترجیح میدم توی خونه بمونم و در خلوت و تنهایی و سکوت شبانه با خدای خودم راز ونیاز کنم، حس می کنم توی جمع تمرکز ندارم و بشدت دلتنگ شبهای قدری میشم که با هم می رفتیم مسجد ... و الان تحمل جای خالیت در کنارم خیلی سخته ...

بیشتر از هر وقت دیگه ای، توی این شبها قدرت رو میدونم و جای خالیت رو حس می کنم

برام خیلی دعا کن مهربون ترینم


 
 
رمضان بی تو ...
دختری در فراق مادر - ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
 

ماه رمضان، ماهی پر از خاطره، ماهی که همیشه انتظار اومدنش رو میکشیدم ویجورایی حس تازگی بهم میداد، 

حالا هشتمین رمضانی هست که با تمام خوبیهاش یه بدی بزرگ داره، اونم اینکه جای خالی مادر مهربونم رو بیشتر احساس میکنم و این خیلی تحملش سخته ...


مامان مهربونم

این روزا، خیلی بیشتر دلتنگت میشم، دلتنگ روزهای باهم بودنمون، دلتنگ لحظه های حضورت کنارم، دلتنگ مهربونی هات ...

دلتنگ پهن کردن سجاده هامون در کنار هم و راز و نیاز کردن های دو نفره مون با خدای مهربون، دلتنگ افطارها و سحرهایی که کنارم بودی و کلی هوام رو داشتی ...


 
 
← صفحه بعد